گفت و گو با ليلي افشار
▪ بفرماييد که اين چندمين حضور شما در جشنواره موسيقي فجر است؟
ـ اين اولين بار است که من براي نوازندگي در فستيوال فجر دعوت شدهام. ولي از سال ۲۰۰۱ به ايران آمدم و خودم برنامههايي براي اجراي کنسرت در تالارهاي مختلف داشتم.
▪ سابقه کنسرتهاي قبلي شما چقدر در پذيرش دعوت جشنواره موسيقي فجر از سوي شما تاثير داشت؟
ـ دعوت شدن از سوي جشنواره فجر براي من اتفاق مهمي بود. چون پيش از اين، تلاش از جانب من بود که کنسرتهايي داشته باشم. به همين خاطر، اين مسئله که از سوي دولت براي اجراي برنامه دعوت شوم، براي من اتفاق مهمي بود. البته پيش از اين هم کنسرتهاي من در ايران، هميشه با استقبال مواجه شده است. ولي اگر مخاطبانم هم از کنسرت من راضي نبودند و من به اين فستيوال دعوت ميشدم، باز هم دلم ميخواست که اين دعوت را قبول کنم. از سوي ديگر به نظر من فستيوال فجر يک قدم مثبت است براي جمع کردن بهترين موزيسينها و هنرمندان و به طور کلي، از نظر هنري براي کشور ايران،اتفاق خوبي است و فکر ميکردم حضور من در اين جشنواره، براي کشور ايران اتفاق خوبي است و من هم ميخواستم در اين زمينه کمکي کرده باشم و به همين دليل آمدم.
▪ آيا قطعاتي که براي اجرا در ايران انتخاب ميکنيد، با قطعاتي که در کشورهاي ديگر مينوازيد تفاوتهايي دارد يا نه؟
ـ معمولا تفاوتي ندارد و همان قطعاتي که در کشورهاي ديگر ميزنم را اينجا هم ميزنم. قطعات اسپانيولي، ايتاليايي، ترکي و ايراني را آن سر دنيا ميزنم، اينجا هم ميزنم. اين بار هم قطعاتي از اسپانيا و آمريکاي جنوبي و ترکي را مينوازم. قطعات ايراني را هم امکان دارد به عنوان بيز اجرا کنم.
▪ آيا شروع موسيقي در زندگي شما با مهاجرت پيوند خورده است؟
ـ من از سن ده سالگي در تهران، شروع به گيتارزدن کردم. در آن زمان به هنرستان موسيقي ميرفتم. قبل از اينکه به خارج بروم سه تا کنسرت در کليساي آلمانها و کاخ جوانان دادم.
▪ به چه طريقي به اين کنسرتها دعوت شديد؟
ـ از طرف هنرستان برنامهريزي شد تا سه تا از گيتاريستهاي هنرستان که در حد خوبي بودند در اين برنامهها بنوازند. بقيه هم ويلنيست بودند. بعد از اتمام دبيرستان، در سال ۱۹۷۷ به آمريکا رفتم و در هنرستان موسيقي بوستون ادامه تحصيل دادم و تا مقطع دکترا پيش رفتم و شش سال در بوستون بودم و بعد هم به فلوريدا رفتم.
▪ الان شما تدريس موسيقي هم داريد؟
ـ بله. در دانشگاه ممفوريس در ايالت تنسي. نزديک به هجده سال است که در آنجا تدريس دارم و رئيس قسمت گيتار هستم.
▪ آيا شما عضو ثابت ارکستري هم هستيد يا اينکه به عنوان سوليست با برخي از آنها همکاري ميکنيد؟
ـ گيتار ساز ارکستر نيست و تنها ميتواند به عنوان سوليست با ارکستر همراه شود.اين کار را هم من انجام ميدهم و در سراسر دنيا با عنوان سوليست با ارکستر ميزنم.
▪ شما چقدر نسبت به وضعيت الان موسيقي ايران آگاهي داريد و چقدر آثار هنر مندان ايراني را چه در حوزه موسيقي سمفونيک و چه در حوزه موسيقي سنتي گوش ميدهيد؟
ـ من معمولا سالي يک بار به ايران ميآيم و هر بار با موسيقي ايران بيشتر آشنا ميشوم. از طريق آثار منتشر شده و کنسرتهاي مختلف، با گروههاي پاپ وموسيقي سنتي آشنا ميشوم.
▪ رويکرد شما به موسيقي سنتي ايران چيست؟
ـ خيلي خوب است و هر چقدر که بيشتر گوش ميکنم، احساس ميکنم که بيشتر ميفهمم و بيشتر به آن علاقمند شدهام. به لحاظ تئوري بيشتر موسيقي ايراني را درک ميکنم. دستگاهها و...
▪ در چه حدي آن را ارزيابي ميکنيد؟ از منظر شما قابل مقايسه با موسيقي جهاني هست؟
ـ بله! خيلي!
▪ بسياري از هنرمندان غربي به خاطر جذابيتهاي بدوي موسيقي شرق، به سمت موسيقي ما ميآيند. نگاه شما چطور است؟
ـ چون من هميشه در حوزه موسيقي کلاسيک به تحصيل و کار پرداختهام، در نتيجه آنقدر راجع به موسيقي ايراني اطلاع ندارم و براي من هميشه، اين موسيقي معمايي بوده که من را تشويق ميکرده تا در اين زمينه بيشتر مطالعه کنم و آن را بيشتر بفهمم. من به اين موسيقي و هنرمندان آن بسيار احترام ميگذارم. خودم هم به سه تار خيلي علاقه دارم و شروع به آموختن آن کردهام. موسيقي اصيل ايراني براي من دنياي جديدي است. هرچه بيشتر اين موسيقي را گوش ميکنم، بيشتر آن را کشف ميکنم.
▪ آيا به لحاظ تکنيکي، پيوندهايي بين موسيقي ايراني و ساز گيتار هست؟
ـ بله! از نظر تکنيک که دست چپ، براي من روي سه تار و گيتار خيلي راحت است. دست چپ براي اين موارد، تربيت شده است. بيشتر بايد روي تئوري موسيقي و مقداري از تزئينات کار کرد. وگرنه تکنيکش براي من خيلي راحت است.
▪ تزئينات در موسيقي يعني چه؟
ـ به عنوان مثال با بداههنوازي به چندين نحو متفاوت ميتوان بين دو نت رفت و آمد کرد.
▪ شما در سالهاي اخير مستر کلاسهايي هم براي هنرجويان ايراني تشکيل دادهايد. با توجه به سابقه تدريس در آمريکا، ميزان تواناييهاي هنرجويان ايراني را در مقايسه با هنرجويان آن طرف در چه مرتبهاي ارزيابي ميکنيد؟
ـ من هميشه گفتهام که شاگردان ايراني خيلي پرکارتر از هنرجويان آن طرف هستند. شايد يکي از دلايلش اين باشد که اينجا از نظر امکانات، فستيوالهاي موسيقي و معلمهاي مختلف و دسترسي به آثار متفاوت و نت و... کمتر هست. بنابراين با توجه به کمبودي که هست، مردم بايد بيشتر کار کنند. آنجا همه چيز هست ولي آنقدر هم قدرش را نميدانند. اينجا تشنگي هنرجويان بيشتر است و در نتيجه، پشتکار وکار هم بيشتر است.
▪ محصول در نهايت به نفع کدام ور است؟ آيا صرف پشتکار جواب ميدهد يا اينکه به طور طبيعي يک سري مواردي را زندگي کردن و به مرتبهاي رسيدن؟
ـ به نظر من تا يک حدي ميتوان با اين تلاشها رشد کرد. اما بيشتر از آن نميشود. براي به حد اعلا و بالا رسيدن، بايد تجربههاي مختلف داشت. به عنوان مثال; من در دوران شاگرديم در کنکورهاي گيتار در سراسر دنيا شرکت ميکردم. نزد بهترين معلمان دنيا درس خواندم و در بهترين فستيوالهاي گيتار و موسيقي در سراسر دنيا درس خواندم. تابستانها و به صورت فشرده اين کار را ميکردم. نه فقط گيتار بلکه در کنسرتها و اپراهاي متفاوت شرکت ميکردم. هر شب. تا تمام اين تجربيات در وجودم ته نشين شود. خب امکان دسترسي به اين تجربيات متفاوت در ايران کمتر است و براي موزيسين عالي شدن، دسترسي به همه اينها لازم است. مقداري از اينها در ايران هست و طبيعي است که تا همان جا هم آدم پيشرفت ميکند. ولي تا بالاي بالا نميتوان رفت. بايد اين موسيقي در وجود آدم ته نشين شود تا فرد به اين نتيجه برسد که به جز موسيقي هيچ چيز ديگري در زندگياش معنا ندارد. تمام زندگياش از صبح تا شب، موسيقي بشود. من به آن شيوه زندگي کردهام و هر روز هم آن را تجربه ميکنم. گرفتاريهاي ديگر در من راه ندارد. در حاليکه هنرجويان اينجا هزار جور گرفتاري دارند. البته نميگويم شاگردان آمريکايي ندارند. ولي به شانسهاي بيشتري دسترسي دارند.
▪ يک روز از زندگي «ليلي افشار» چطور ميگذرد؟ يک روز زندگي با موسيقي يعني چه؟
ـ من از صبح که بيدار ميشوم تمرين ميکنم و نت حفظ ميکنم. بعد بايد چندين ساعت تمرين کنم.شب هم دوباره تمرين. آمادگي مدام براي کنسرت. کنسرتهاي من از يک سال قبل تعيين شدهاند و من ميدانم که کجا قرار است کنسرت بدهم و در کدام شهر و بعد از آن هم. به همين دليل هم مدام بايد براي کنسرت بعدي، بعدي و بعدي آمادگي داشته باشم. يعني تمام زندگي من اين است که هفته ديگر کجا ميزنم، سال ديگر کجا و....
▪ پيش از مهاجرت به آمريکا هم اين نظم در کار شما بود يا نه؟
ـ من خيلي منظم هستم. در موسيقي هم بايد آدم منظم باشد. بايد هر روز تمرين کرد. دست کم ۵ يا ۶ ساعت در روز. من در دوره اي که شاگرد بودم، ۱۰ ساعت تمرين ميکردم. ايران که بودم خيلي کار ميکردم اما آمريکا که رفتم بيشتر تمرين ميکردم. چون ديدم در آنجا رقابت بين افراد بيشتر است و چقدر سطح بالاتر است و چقدر آدم بايد به بالاتر، بالاتر، بالاتر برسد. همه کساني هم که موسيقي کار کردهاند، ميدانند که هر چقدر بيشتر کار کني، بايد باز هم بيشتر کار کني! هر قدر که شما به يک مقامي برسيد، باز هم بايد از پلههاي بيشتري بالا برويد. هيچ وقت تماميندارد. خوبياش اين است. هيچ وقت نميتواني بگويي که من رسيدم و تمام شد و رفت. يعني من آنجوري نيستم و هيچ وقت اين جمله را نميگويم. از اين کارها نيست که از ساعت ۸ صبح تا ۷ شب تمام شود. همين جور در تمام روز و شب ادامه دارد و فکرش رهايم نميکند. حتي گيتار هم که نميزنم، نتها در سر من ميچرخند. بنابراين در آمريکا هم بيشتر کار کردم.
▪ شما قطعاتي از موسيقي محلي ايران را هم با گيتار نواختهايد. آيا تنظيم اين قطعات را خودتان به عهده داشتيد و در اين تنظيم تغييراتي در اين ملوديها به وجود آمده است يا خير؟
ـ خودم اين قطعات را تنظيم کردهام. اين قطعات تغييري نکردهاند و تا جايي که ميشد سعي کردم اين قطعات را روي گيتار پياده کنم. البته گيتار، تار نيست. سه تار هم نيست.اين آهنگهاي محلي هم براي آواز هستند و معمولا با پيانو و ارکستر همراهي ميشدند. گيتار هم يک ارکستر کوچک در خودش دارد. من هم ملودي و هم ارکستر را ميزنم. صداي گيتار هم خيلي شيرين است و به نظر من خيلي به اين جور قطعات ميخورد.
▪ هنرمند بودن به چه ميزان در نگاه شما به زندگي چقدر تاثير دارد؟
ـ هنرمند بودن من باعث ميشود تا دنيا را با جزئيات بيشتري ببينم وميزان حساسيتم هم از مردم ديگر بالاتر است.گوشم آنقدر قوي است که کوچکترين ضربهاي من را ناراحت ميکند. براي اينکه همه چيز را ميشنوم و نسبت به آن حساسيت دارم. نميتوانم بگويم که نميشنوم. شايد به خاطر اينکه همه چيز در جهت توجه به جزئيات تربيت شده است. در نتيجه در زندگي هم به جزئيات توجه ميکنم. يا گوشم را قوي ميکنم تا همه نتها را بشنوم و بنابراين، همه سر و صداي خيابان را هم ميشنوم. از اين نظرها من خيلي حساستر هستم و اين مسئوليت که روي صحنه بروي و آنقدر ديسيپلين داشته باشي که هر اتفاقي آنجا بيفتد، باز هم حواست پرت نشود و جمع کار موسيقي باشد. همه اينها يک جور توجه و تمرکز حواسي به من داده که عادي نيست. فقط يک موزيسيني که مدام روي صحنه ميرود، اين ويژگيها را دارد و استانداردي که من براي هنرمند بودن درسطح بينالمللي در نظر دارم، باعث ميشود که مدام در تلاش براي رشد باشم. اينها عادي نيستند. اينها مواردي هستند که من آنها را به دست آورده و به خاطر موسيقيدان بودن ياد گرفتهام.
روزنامه حيات نو