موسيقي كلاسيك موسيقي اروپايي است و حتي خيلي ها معتقدند ما آن را به درستي درك نمي كنيم. با اين حال شما فكر مي كنيد استفاده از تم ها و ملودي هاي غير غربي در اين موسيقي مي تواند حرفي براي گفتن داشته باشد. مثلا موسيقي ايراني مي تواند با كلاسيك تركيب درستي داشته باشد؟

همانطور كه برامس، بارتوك، چايكوفسكي، زوتا كوداي، كورساكف و ديگران از ملودي هاي محلي و فولكلور كشور خودشان در درجه اول و كشور هاي ديگر در درجه دوماستفاده كردند، ما هم مي توانيم استفاده كنيم. بعد اصلي موسيقي ما ملوديك است به همين خاطر با موسيقي كلاسيك به راحتي تلفيق مي شود. گوشه هاي رديف، ملودي ها، تم ها و موتيو هاي رديف و حتي از موسيقي مقامي و نواحي مي تواند به عنوان تم اول يا دوم به كار برود. يا اينكه تصانيف قديم را زنده كنيم و در آثارمان استفاده كنيم. ما از اين بابت دست مايه هاي زيادي داريم.
بتهوون از ملودي هاي روسي استفاده كرده و در تركيبش هم مشكلي ديده نمي شود. امروز گرايش به موسيقي هاي امريكاي لاتين زياد شده و در بسياري آثار از آنها استفاده مي شود.

پس در موسيقي كلاسيك به اين نوع تلفيقات اعتقاد داريد.

تلفيقي كه امروز از آن ياد مي شود معني اش با آنچه در كلاسيك اتفاق مي افتد متفاوت است. موسيقي هاي تلفيقي اصيل نيست چون نمي تواني بگويي اين موسيقي متعلق به من است. اولين بار در قرن بيستم چهل پنجاه سال پيش بود كه راوي شانكار و يهودي منوهين با سي تار و ويولن بداهه پردازي كردند. اين كار جديد بود اما كار به نوعي هارمونيته داشت. من با هيچ نو آوري مخالف نيستم. با ابتذال و آثاري كه هدف به وجود آورنده غير از خلق اثر هنري باشد، مخالفم. ممكن است در اين كار ها پولي هم به جيب زد اما آن اثر هرگز ماندگار نمي شود. خيلي از كساني كه به اصالت موسيقي اعتقاد دارند و با نو آوري مخالفند فكر مي كنند وجود اين موسيقي آن را از بين مي برد. در حالي كه من چنين فكر نمي كنم. خريد يك لباس تازه دليل نمي شود كه من لباس تازه ام را دور بيندازم. اتفاقا خيلي از اوقات اگر نو آوري ها به پاي آثار با اصالت نرسد، مردم مي آيند، آن را امتحان مي كنند و دوباره به سراغ قبلي ها مي روند.

شما فكر مي كنيد بهترين راه براي حفظ كردن و جهاني كردن ملودي هاي قديمي ايراني چيست؟

چند راه دارد. اول پخش، معرفي و اجراهاي مجدد آنها. بعد هم مي توان تيمي را مسئول بازسازي آنها كرد. بسياري از آنها را در طول ده سال پيش باز سازي و هارمونيزه كرده ايم اما بسياري از آنها از بين رفته اند. متاسفانه بخشي از اين تصانيف در فيلم هاي سال هاي سي و چهل بوده كه ديگر هيچ نسخه اي از آنها نمانده است آثاري كه خالقي و ديگران در آن زمان خلق كرده اند به مرتب بهتر از آثاري است كه در دهه هاي بعد ساختند. من بخشي از آنها را باز سازي كرده ام اما يك دست صدا ندارد. بايد كار بنيادين كرد.

فكر مي كنيد اگر از ملودي ها و آثار قديمي با شيوه و ساختاري مدرن استفاده كنيم، در واقع دست به كار هاي تلفيقي بزنيم به اصالت آنها خدشه وارد مي شود؟

تصانيفي كه يك صدايي است مثل كارهاي عارف و شيدا معلوم است كه آهنگساز چه مي گفته و چه مي خواسته. نبايد به آنها چيزي كم و زياد كنيم. اگر اين كار را بكنيم، تا صد سال ديگر از اصل آنها چيزي باقي نمي ماند. و ديگر كسي نمي فهمد كه اصل اثر چه بوده. اما اگر اصل آنها هست موجود باشد، تغييرشان اشكالي ندارد. البته نه اينكه تصنيف عارف را بياوريم در موسيقي پاپ. هر تلفيق و يا هر تغييري مناسب نيست. هر چيزي توانايي هر كاري را ندارد. وقتي آمدند سمفوني نهم بتهوون را پاپ كردند، ثابت شد اين كار در قالب پاپ زيبا نيست. هنرمند بايد بداند سراغ چه چيزي مي رود.

گفتيد آثار روح الله خالقي در دهه سي بهتر از دهه هاي بعد بوده. اين نظر در مورد آهنگسازان ديگر آن دوران هم وجود دارد. چرا دوران طلايي تصنيف سازي در ايران ديگر تكرار نشد؟

هر زمانه اي يك چيزي را ايجاب مي كند. در آن دوران همه اين آهنگسازان دور هم جمع مي شدند مضاف بر اينكه اشخاصي مثل مرحوم پيرنيا بودند كه همه به او احترام مي گذاشتند و دورش جمع مي شدند. او مثل يك آهنربايي بود كه همه دورش جمع مي شدند. اگر دقت كنيد همه بزرگان و استادان موسيقي و نوابغ بودند. پرويز ياحقي، وزيري، روح الله خالقي، رهي معيري، ورزنده، صبا، جليل شهناز مجد، قوامي، بنان، گلپايگاني همه جوان بودند و دور هم جمع بودند و اين بزرگترين نقطه مثبت بود. البته مشكلاتي هم وجود داشت نه اينكه همه چيز عالي باشد. ولي آنقدر در نتيجه تاثير نداشت.
كم كم هر كدام از آنها به خلوتي رفتند. خيلي ها درگذشته اند و هنرمندان امروز هم ديگر آن طور دور هم جمع نمي شوند.

حالا چه چيزي به جاي آن نوابغ براي موسيقي امروز مانده؟

عصر امروز عصر تكنيك است. من خودم شاهد اين ماجرا هستم. وقتي از دانشجويان كنكور آزمون مي گيريم، مي بينم كه هر سال تكنيك بچه ها بهتر مي شود اما خلاقيت ها كمتر. هر چه كه بدهي با پيانو راحت آن را مي زند. امروز ديگر بتهووني نيست. چايكوفسكي و برامس تكرار نمي شوند.

امروز ديگر در همه جاي دنيا ستاره و نابغه اي وجود ندارد.

براي اينكه امروز ديگر زمان ستاره پروري نيست. شرايط اين طور ايجاب مي كند. همه به نوعي ستاره اند همه نقاط قوت در يك نفر نيست، تقسيم شده است. در سينما هم همينطور است. همه خوب بازي مي كنند و ديگر آن دوراني نيست كه براي يك نقش ماه ها به دنبال بازيگر باشند. امروز وقتي براي نقش سوم، چهارم در هالييوود هنرپيشه مي خواهند، صد ها نفر داوطلب مي شوند. چون تحصيل كرده زياد است و توليد كم.

فكر مي كنيد جهان باز هم به دوره ستاره ها و نابغه ها برگردد؟

فكر نمي كنم. حد اقل اطمينان دارم كه در موسيقي اين اتفاق نمي افتد. همانطور كه حافظ و سعدي ديگر تكرار نشدند.

خوب پس چه اتفاقي مي افتد؟

هيچ. همينطور همه چيز پيش مي رود. و ما هيچ وقت به آن دوران باز نمي گرديم. البته به نوعي كلاسيسيم هميشه تكرار شده و برگشته. در تاريخ لباس و يا لوازم و اشيايي كه استفاده مي كنيم اين اتفاق افتاده اما ستاره ها و نابغه ها برنمي گردند. چيز هاي تازه اي اتفاق مي افتد.

ما در انواع جديد موسيقي هم كمتر ستاره مي بينيم.

بله. حتي الويس پريسلي هم كلاسيك شده و كسي در موسيقي راك اند رول جاي او را نگرفت. البته گذشت زمان به ستاره ها بعد بيشتري مي دهد. ما با گذشت زمان و از دادن بزرگان به گذشت زمان پي مي بريم. خيلي اوقات به مجيد وفادار و كسان ديگري مي گفتند مطرب، اما گذر زمان ثابت كرد كه آنها مطرب نبودند در كار خودشان نابغه بودند.

فكر مي كنيد نمي توانستيم جلوي اين اتفاق را به نوعي بگيريم.

نمي دانم. فكر مي كنم با پيشرفت تكنولوژي و علم و آمدن وسايلي مثلا كامپيوتر و موبايل خود به خود اين اتفاق مي افتاد. آنها همه چيز را راحت به شما دادند و در عوض خلاقيت را از شما گرفتند. ديگر آن شوق وجود ندارد. قديم ها براي رفتن كنسرت و يا گرفتن يك صفحه موسيقي آنقدر شوق و ذوق داشتيم و اين طرف و آن طرف مي رفتيم كه قدرش را به خوبي مي دانستيم و شايد باعث مي شد سر ذوق بياييم و خودمان هم چيزي بسازيم. امروز خيلي راحت همه چيز در اختيار است و بدون زحمت به دست مي آيد. البته بايد از زمان خودم دفاع كنم. من ده امتياز گرفته ام و يك امتياز از دست داده ام. اما آن يك امتياز ارزش زيادي داشته. عاشقانه بودن به آن مفهومي كه در كلمه نمي گنجد را از دست داده ايم و امتياز هاي ديگري گرفته ايم.

يعني همه اين اتفاقات به خاطر تكنولوژي افتاده ؟

تكنولوژي و جمعيت. جمعيت خيلي چيز ها را از بين مي برد. من از بچگي در همين خانه زندگي مي كرد. وقتي اينجا مي ايستادم همه اطرافم باغ بود. حتي تا شاه عبدالعظيم را مي ديدم. هواپيماهايي كه روي فرودگاه پرواز مي كردند مشخص بودند. فكر كنيد چه حالي داشتيم. حالا فكر كنيد آنهايي كه سي سال قبل ما بودند چه حالي داشتند. مردم امروز ديگر چيزي را نمي بينند كه استعدادشان گل كند. اين حرف من نيست بارن بوي در مصاحبه اي مي گويد سي سال پيش هر اركستري يك صدايي داشت. تا شروع مي كرد به زدن مي گفتم اين اركستر فيلارمونيك برلين است يا جاي ديگر يا مي گفتم كه اين چه سمفوني اي است. اما حالا همه اركسترها يك جور صدا مي دهند. همه عالي مي زنند. راست هم مي گويد. وقتي براي ويولن اول اركستر فراخوان مي دهند. صد نفر مي آيند و همه هم عالي مي زنند.

بعد از عصر تكنولوژي نوبت چه چيزي است؟

عصر سيري است و احتمالا از سيري خودشان را گرسنه نگه مي دارند. چند وقت پيش گفتند كسي در اينترنت اعلان داده بود كه هر كسي حاضر است بيايد من بخورمش و جالب است كه چند نفر هم داوطلب شده بودند. خوب احتمالا موسيقي هان هم چيزي شبيه همين ها مي شود. اين عصر جز عصر سيري چه مي تواند باشد.

الان گرايش به تكنولوژي بيشتر است و استعداد ها و نابغه ها بيشتر در عرصه هاي علمي ظهور مي كنند و هنر در حاشيه قرار گرفته. فكر نمي كنيد بعد از مدتي دوباره نوبت هنر شود؟

ممكن است. وقتي دانشجو بودم اگر اثر تنال مي نوشتي خيلي مسخره‌ات مي كردند اما امروز باز كارها دوباره به همين سمت بازگشته است. اين موضوع جاي اميدواري مي گذارد. آثار خود من هم تنال است و از چيز هايي كه از دوران كودكي و گذشته ام مانده مي نويسم.

آثار جوان هايي كه اين دوره آهنگسازي مي كنند چقدر با شما فرق دارد؟

همه نوع آدمي هستند. اما به طور كلي تا پنج شش سال پيش اين آثار متفاوت تر بود. آثار امروز به هم پبيه تر است و متاسفانه فضايي براي اينكه كارشان را اجرا كنند و ببينند وجود ندارد. اين تجربه براي جوان ها وجود ندارد. در همه جاي جهان همين است.

استاد ها آنقدر زيادند و اسم دارند كه جايي براي ارايه آثار جوان تر ها نمي ماند.

روزها اجراي كار يك جوان توسط اركسترها يك اتفاق غير منتظره باشد. اما من خودم خيلي راحت كارم را اجرا كردم.

خود شما در فضاي امروز و با شرايط امروز چه مي كنيد؟

در اين چند سال سعي مي كنم كه هر چه به ذهنم مي رسد بسازم. در جايگاهي قرار دارم كه بايد آن را دريابم ممكن است سال ديگر يا حتي زودتر، اين منبع الهام ديگر وجود نداشته باشد. هفت هشت سال پيش بود كه من براي مدت طولاني چيز جالبي نتوانسته بودم بسازم. اما امروز اين طور نيست و من هم بايد از موقعيتم استفاده كنم. اين تحولات دروني هميشه هست. اما بايد هر طور كه هست با آن غلبه كني و كارت را ادامه بدهي چون ممكن است بازگشت به فضا برايت سخت مي شود. حتي شايد تكنيكت را از دست بدهي. از طرفي هر چه سن بالاتر مي رود هنرمندان سخت گيرتر مي شوند و مي خواهند كارهاي بهتر و پيچيده تري بسازند.

اتفاقات دروني به شرايط اجتماعي برمي گردد؟

براي هر هنرمندي فرق دارد. اما اين شعار قرن نوزدهم كه مي گويند هنرمند بايد رنج ببرد تا اثر زيباتري بسازد، اصلا درست نيست. اتفاقا هر چه در رفاه باشد برايش بهتر است. آن وقت مي تواند با احساس ترين يا حتي غم انگيز ترين آثار را بسازد. من هر چه خيال آسوده تري داشته باشم، راحت تر كار مي كنم. هميشه هم كارهايم عاشقانه بوده.