مثلا" شما اگر بخواهيد اعداد را بصورت رندوم بشماريد، فعاليت مغزيتان چند برابر بيشتر از وقتي ميشود که اعداد را به ترتيب ميخوانيد. اين فعاليت مغزي به عقيده پزشکان براي مغز سودمند است و از آن به عنوان "ورزش مغزي" ياد ميشود. بداهه نوازي مي تواند مغز آهنگساز را فعال و خلاق کند و دور از تکرار نگه دارد (البته اين مورد در شرايط مختلف مي تواند حالت عکسي هم داشته باشد که در قسمت "معايب بداهه نوازي" به آن مي پردازيم)

مخاطب بداهه نواز: مخاطب در بداهه نوازي نقش مهمي دارد و در واقع تنها حسن مهم بداهه نوازي احساس صميميتي است که در اين نوع اجراي موسيقي با مخاطب برقرار مي شود. اين حالت را در يک ميهماني خصوصي مي توانيد ببينيد؛ کسي که در يک ميهماني صميمي حساب شده و رسمي صحبت ميکند کمي حالت زننده دارد، به همين دليل است که "موسيقي جز" که فضاي اجراي آن صميمي و غير رسميست بيشتر
improvise است که همراه با بداهه نوازي هايي اجرا ميشود( اين موضوع را مي توانيد در نوع لباس، فضا و محل اجراي اين موسيقي بفهميد)

اينجا بايد اضافه کرد که
improvise هم معني بداهه نوازي نيست و معني بسط و گسترش را مي دهد که در موسيقي جز همراه با بداهه نوازي اجرا ميشود؛ در فضاي بداهه نوازي اگر نتي به اشتباه نواخته شود و يا نوازنده موسيقي دل چسبي هم به ذهنش نرسد هيچ مشکلي نيست، همانطور که در يک ميهماني خصوصي انتظار شنيدن سخنان دستچين و از پيش تعيين شده را از ميهمان نداريد، اين نوع سخن گفتن مخصوص سخنراني است!

اينجا به يکي از لذتهاي بداهه نوازي که در اجراي پيش ساخته مفهومي ندارد هم اشاره ميکنيم و آن محک زدن خلاقيت نوازنده در لحظه اجرا است؛ اين مورد براي شنونده تا حدي مي تواند لذت بخش باشد.

(البته ممکن است اين موضوع را غير موسيقايي بدانيد، ولي توجه داشته باشيد که در موسيقي فقط از شنيدن نتها لذت نمي بريم و خيلي از عوامل غير موسيقايي هم در احساس ما نقش دارند؛ مثلا اگر "کاپريس شماره يک" از پاگانيني توسط يک کيبورد که صداي ويولن را خوب تقليد ميکند، اجرا شود، هيچگاه لذت شنيدن اين قطعه را با ويلن ندارد، زيرا غير از ملودي هاي زيبا، اجراي ماهرانه دوبلاها و استکاتوهاي مشکل اين قطعه، موجب هيجان شنونده مي شود)

قسمتي از "کاپريس شماره يک" از نيکولو پاگانيني را ببينيد

معايب بداهه نوازي:
اگر در فضايي غير از فضاي ياد شده (خصوصي) بداهه نوازي به اجرا گذاشته شود، اصل بداهه نوازي به شدت زير سئوال ميرود و معايب آن به صورت غير قابل انکاري خودنمايي ميکند.

اول: برخلاف تصوراتي که بداهه نواز را خلاق تر از آهنگساز ميدانند بايد اشاره کرد که بداهه نوازان اکثرا" محافظه کار هستند و اين خود از خلاقيتشان مي کاهد. ممکن است بگوييد اين مخالف نوشته بالا است که بر خلاقيت ذهني بداهه نواز تاکيد ميکند! ولي بايد اضافه کرد که نبايد بداهه نوازي را به عنوان تمرين در منزل براي ساخت موسيقي با اجراي روي سن و به عنوان يک شغل، يکي دانست...

اگر نگاهي به همين بداهه نوازان ايراني که مخصوصا" در راديو مينوازند بکنيد مي بينيد در عمل اتفاقات ديگري افتاده! وقتي شغل شما در موسيقي بداهه نوازي شود، بخاطر خصوصيت بداهه بودن، موسيقيتان روي صحنه، به شدت محافظه کارانه ميشود. براي اينکه هميشه بداهه نوازي ميکنيد، نوازندگيتان هم محدود به محفوظات ذهنيتان ميشود و کم کم نوازندگيتان را که" اصل ِمهم بداهه نوازيست" از دست ميدهيد و محدود به دانسته هاي خود ميکنيد.

بخاطر اينکه موسيقي هنري سيال است، شما نميتوانيد براي فکر کردن مدتي سکوت کنيد، و اگر بخواهيد با فکر کردن جمله اي پيچيده را انتخاب و استفاده کنيد، مجبور هستيد از دم دستي ترين تکنيکها براي پرکردن زمان پيدا کردن جمله مورد نظرتان استفاده کنيد، به همين دليل موسيقي تان پرميشود از جمله هايي مثل پاساژهاي ساده و نه چندان دلچسب، پايه هاي ريتميک طولاني و...

بعد از آن هم يک ملودي نه چندان تکنيکي و يا پيچيده اجرا ميکنيد، چراکه در هنگام بداهه نوازي نوازنده بخاطر بداهه بودن جمله موسيقايي که بالطبع تمرين نشده نيز هست، تسلط نوازنده اي را که قطعه پيش ساخته را مينوازد ندارد. ( البته هر چه اين بداهه نواز کارکشته تر و تمرين کرده تر باشد، يعني به نوعي کار غير بداهه تر باشد، اين اجرا مسلط تر و محکمتر خواهد بود، ولي ديگر چه بداهه ايست!؟)

بايد اينجا اضافه کنم که به عقيده نگارنده، مهمترين دليل بداهه نوازي در ايران غير از مواردي که گفته شد دو چيز است: يکي تنبلي نوازندگان! دوم: سنتگرايي در موسيقي ايراني که بعضي ترجيح ميدهند فقط ادامه دهنده گذشتگان باشند و مانند گذشتگان بداهه بزنند!

همين اتفاق باعث شده که ما هيچگاه از يک بداهه نواز قطعه اي مثل "مارش ترک" را نشنويم (اگر هم استثنا" قطعه اي در اين سطح بشنويم استثناست! و نميتوان براي اثبات قدرت بداهه نوازي(!) به عنوان يک اصل محسوب شود)

آهنگسازها هم در واقع بداهه نواز هستند، چون ايده ها به صورت جرقه و در لحظه به ذهن آهنگسازان ميرسند، تنها تفاوتي که اين دو (بداهه نوازان و آهنگسازان) دارند اين است که آهنگساز ممکن است ساعتها روي بهتر شدن موسيقي خود تلاش کند ولي بداهه نواز همان که به ذهنش رسيد را ميزند.

دوم: بداهه نوازي بخاطر خصوصيت بداهه بودنش، با تعدد سازها سنخيتي ندارد و هر چه سازها کمتر باشد، بداهه نوازي بهتري اجرا ميشود، مگر اينکه بصورت سئوال و جواب و نه "چندصدايي نواختن" باشد.

در موسيقي جز و گاه در موسيقي شمال هند ميتوان بهترين نوع بداهه نوازي (البته نه کاملا" بداهه!) چند صدايي را شنيد که البته به هيچ وجه از نظر هارموني به يک سمفوني مثلا" برامس يا مالر نميتواند حتي قابل قياس باشد، چون هر ميزان اين سمفونيها با صرف وقت زياد و آزمون و خطا به اين قدرت رسيده است.

در پايان بايد به اين موضوع هم اشاره شود که آهنگسازها هم در واقع بداهه نواز هستند، چون ايده ها به صورت جرقه و در لحظه به ذهن آهنگسازان ميرسند، تنها تفاوتي که اين دو دارند اين است که آهنگساز ممکن است ساعتها روي بهتر شدن موسيقي خود تلاش کند ولي بداهه نواز همان که به ذهنش رسيد را ميزند. حتما" شنيده ايد که باخ، موزارت، بتهوون، شومان و ... بهترين بداهه نوازان زمان خود بوده اند؛ ولي همچون شاعر بزرگ ايران "حافظ" که اشعار خود را پس از خلق عيب يابي ميکرد و حتي ابياتي به آن مي افزود و سپس به رشته تحرير در مي آورد، آنها نيز وقت زيادي روي قطعات خود ميگذاشتند تا اينچنين ماندگار شود. پس در واقع هيچ موسيقي يا شعري، نت به نت يا حرف به حرف ساخته نميشود، ولي بهتر است اگر موسيقي يا متن "خردمندانه" ميخواهيد بعد از توليد روي آن کار کنيد. در مقاله بعد نظري به "نقش بداهه نوازي در موسيقي ايراني" خواهيم داشت.