ديگر هيچ اثري از ويوالدي اجرا نمي كنم
تابستان: در زير آفتاب سوزان و بي رحم تابستان چوپان و گله اش رنج مي برند. گرما باعث سوخته شدن درخت کاج مي شود، در اين زمان کوکو (فاخته) شروع به آوازخواندن مي کند و سپس قمري و سهره طلايي با هم همراهي مي کنند.
نسيم ملايمي مي وزد اما بوريز Boreas شروع به جنگ با همسايه اش مي کند و چوپان به خاطر توفان هاي سهمگين و وحشتناک و سرنوشتش آهسته گريه مي کند.او به خاطر ترس از رعد و برق و توفان هراس انگيز و حمله ناگهاني حشرات موذي، فرار مي کند و با وجود تمام خستگي لحظه اي براي استراحت توقف نمي کند.افسوس که ترس او بي دليل نبود رعد و برق شد و سپس دانه هاي درشت تگرگ بر سر خوشه هاي سر به فلک کشيده ذرت ريخت و آنها را قطع کرد.
پاييز: روستايي ها پس از دروي خرمن هاي پرمحصولشان جشن مي گيرند و با خوشحالي آواز مي خوانند و مي رقصند. آنها پس از عيش و نوش به خواب شيرين مي روند.
هواي معتدل و مناسب پاييز آنها را به يک خواب خوش دعوت مي کند.غروب شکارچيان با بوق ها و سگ هاشان، خانه ها را ترک مي کنند حيوانات مي گريزند و آنها به ناچار ردپاهاي آنها را دنبال مي کنند.حيوانات از صداي شديد اسلحه ها و سگ ها ترسيده اند و آنها بسيار خسته شده اند. يکي از آنها زخمي است و اين زخم ها توان فرار و حرکت را از او گرفته است و سرانجام او مي ميرد.
زمستان: سرانجام زمستان فرا مي رسد. زمستاني يخ زده و لرزان. مردم بايد در اين برف هاي يخ زده و وزش هاي وحشتناک باد، بسيار آهسته و محتاطانه بروند و صداي به هم خوردن دندان هايشان از سرما، کاملاً به گوش مي رسد.
روزهايي آرام و شاد را در کنار آتش مي توان گذراند در حالي که بيرون از خانه، باران همه را خيس کرده است. از ترس افتادن بايد روي برف و يخ، با قدم هاي آهسته راه رفت.
با عجله روي برف ها رفتن و سپس ليزخوردن و افتادن. دوباره روي يخ دويدن، تا زماني که ترک بخورد و باز شود.
صداي بازشدن درهاي آهني خانه ها شنيده مي شود.
همه بادها با هم پيکار مي کنند. بله اين زمستان است، اما اين زمستان است که شادماني مي آورد.
•••
آن سوفي موتر: مي توانم بحث کوچکمان با شما را با عوض کردن جايگاهمان با هم شروع کنم و در ابتدا من چند سئوال از شما بپرسم؟ سئوال هايي از طرف يک ويلنيست از يک ژورناليست که اجراي اخير ويوالدي و تارتيني اش را به صورت زنده شنيده است.
•هارالد ويزر: با کمال ميل. اما از من انتظار باريک بيني و موشکافي يک منتقد را نداشته باشيد. از مردي که در رديف شماره ۱۷ نشسته و دهانش از تعجب بازمانده است، سئوال مي کنيد فقط در حد يک بيننده ساده.
خيلي خوب. بيننده عزيز. تو هنوز مي تواني اجراي قديم چهار فصل من را که به رهبري هربرت فون کارايان و با ارکستر فيلارمونيک برلين در سال ۱۹۸۴ نواخته ام به ياد بياوري؟
•بله. کاملاً روي جلد CD آن يک عکس از شما بود که در جنگل نشسته بودي و هربرت فون کارايان در کنار شما ايستاده بود و يک پيراهن قرمز به روي شانه اش انداخته بود.
شما با چشمانت به سئوال من جواب دادي، که البته نگاه شما هم براي من خيلي مهم است و بعداً علت آن را خواهم گفت ولي از شما مي خواهم که ابتدا با گوشت به من جواب دهي. با مقايسه دو اجراي جديد و قديم ويوالدي آيا شما صداي متفاوتي را شنيديد؟
•شنيدم؟ آن را با تمام وجودم احساس کردم. اجراي شما با کارايان خيلي زيبا بود. خيلي زيبا ولي در عين حال بسيار سنگين و موقر. آن مانند شراب تلخ قرمز بسيار خوب بود. اما اجراي جديدت مانند شامپاين است که با صداي زياد چوب پنبه از سرش بيرون مي پرد. اجرايي که با اين گروه جوان نروژي کرديد، اجرايي که در آن با حرکات چشمانتان آنها را رهبري کرديد و اين بسيار جالب بود.
با اين صميميتي که اکنون بين ما به وجود آمده است اگر نوشيدني داشتم، حتماً براي تشکر از تو آن را باز مي کردم.
•با اين حرف ها من را از مسيرم منحرف نکنيد. من هنوز هم چيزهايي براي گفتن دارم. براي من اين اجرا به جشن زيبايي با صداهاي خالص و زنده تبديل شده است. در پرستو Presto سونات تابستان و آلگروي پاييز واقعاً تماشاچيان را به روي صندلي هايشان خشک کرديد و من در آن زمان واقعاً احساس رضايت و شادي زيادي کردم. اجراي چهار فصل شما با کارايان نمونه بارزي براي زندگي براي هنر بود. اما اجراي جديدتان با رهبري خودتان، مثالي براي هنر براي زندگي است و اين آن چيزي است که به آن سوفي موتر جوان ابديت مي بخشد.
مرد رديف شماره ۱۷ آدم عجيبي است. او سرعت هاي خيلي تند و پورشه مانند قطعه را ترجيح مي دهد و موومان هاي آهسته و شيطنت آميز ويوالدي را دوست ندارد. - جاهايي که ويوالدي ويولن را به مگس هايي که در اطراف چوپان پرواز مي کنند تبديل کرده است.
•اما به نظر او موومان هاي آهسته از نظر سطح فيزيکي هم قابل تقديرند. وقتي که در قسمت آلگرونون مولتوي زمستان سرماي سخت و خشک از موسيقي او در سالن گرم پراکنده مي شود، خود آن سرما به مبارزه با سرمازدگي و خشک شدن مي پردازد و تماشاچيان را در بهت فرو نمي برد. اختلاف برخي از موومان هايي که تو رهبري کردي با کارايان مانند اختلاف آتش پرسوز و شراره است با آتشي کم سو. البته اختلافي در اين حد زياد وجود ندارد.
من ديگر هيچ اثري از ويوالدي و «ابليس» تارتيني را با ارکستر اجرا نخواهم کرد. يک ارکستر بزرگ با ۸۰ نوازنده به راحتي مي تواند اين آثار را اجرا کند، ولي از لحاظ احساسي، ظرافت و باريک بيني در آن کم است. اين ريزه کاري هاي موسيقي تارتيني و پاس دادن هاي زيباي سازها در آثار ويوالدي را نمي توان با يک ارکستر بزرگ به خوبي نشان داد. ارکستر سمفونيک درست مانند رولز رويزي است که تلاش مي کند مرزهاي يک کشور را به سلامت پشت سر بگذارد. من معتقدم که قايق کاغذي کوچک ارکستر مجلسي مي تواند با ساخت موزون و هوشيارانه اش با زيبايي و خردمندي اين آثار را اجرا کند.
•سونات «ابليس» تارتيني و چهار فصل ويوالدي از آثار مشهور و افسانه اي کلاسيک به شمار مي روند، در اين اثر ويوالدي آواز فاخته ها و پارس سگ ها هم وجود دارد، بسياري از منتقدان از توصيفات ساده طبيعت در اين اثر او شکايت مي کنند.
من مي خواهم آن منتقدان را به اجراي اين قطعه بي اهميت و ساده ويوالدي دعوت کنم! چهار فصل ويوالدي از نظر سختي تکنيکي با آثار موتسارت تفاوت زيادي ندارد. و اين اثر از نظر پيچيدگي با سمفوني Alpine ريچارد اشتراوس برابري مي کند. بله اين قطعات را يک دانش آموز خوب رشته موسيقي هم در سنين نوجواني مي تواند اجرا کند اما هنر چيزي فراتر از نواختن سريع، تميز و دقيق يک قطعه است. هنر به روح احتياج دارد. چهار فصل ويوالدي تحسين منحصر به فردي از زندگي است و در آن رنگ ها واقعاً آشوب مي کنند. اين قطعه ويولنيستي را مي خواهد که با احساس تمام اين آشوب ها را به صورت نت بنوازد.
•درست است! و اين ما را به سمت نقاش مورد علاقه شما گوتهارت گرانبر هدايت مي کند کسي که بيشتر از يک طراح ساده براي اين CD زحمت کشيده است.
بله. قطعاً بدون نقاشي گوتهارت گرانبر اين CD ويوالدي وجود نداشت. به همين خاطر بود که گفتم دوست دارم مخاطبانم در تفسير اين CD از چشم هايشان هم در حد گوش هايشان استفاده کنند. ايده انتشار اين CD در من در يکي از بازديدهايم از آتليه گوتهارت گرانبر، به وجود آمد. نقاشي هايي که مي ديدم ناخودآگاه مرا مجبور مي کردند که به چهارفصل ويوالدي فکر کنم شباهت زيادي در رنگ آميزي نقاشي مدرن و موسيقي باروک وجود دارد. در هر دوي اينها نور به يک شکل است. نقاشي هاي گرانبر همان احساس عميق آثار ويوالدي را دارند.
در آثار آنها يک چيز مشترک وجود دارد نت ها و رنگ ها و براي درک آنها فقط کافي است که استنشاقشان کني.
•معروف ترين دوقلوها در تاريخ هنر آرنولد شوئنبرگ (آهنگساز) و واسيلي کاندينسکي (نقاش) هستند. البته آن دو در يک زمان بودند و با هم تبادل اطلاعات مي کردند. آنتونيو ويوالدي و گوتهارت گرانبر سه قرن با هم اختلاف زمان دارند اما با اين وجود احساس هماهنگي و توازن بين هنر دوره باروک و مدرن احساس مي شود.
من فکر مي کنم ما ناچاريم تعبير جديدي داشته باشيم مبني بر اين که مدرن در هنرها شامل موسيقي هم مي شود. من معتقدم که آنتونيو ويوالدي و گوتهارت گرانبر هر روز چندين بار با هم تماس دارند.
پي نوشت:
هارلد ويزر کتابي راجع به زندگي آن سوفي موتر تحت عنوان «روح موسيقي» Dieseele derMusik چاپ کرده است.